شکنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکنان . [ ] (اِخ ) نام یک پهلوان ایرانی . (فرهنگ لغات شاهنامه ) : الان شاه و چون پهلوان سپاه چو بیورد و شکنان زرین کلاه . فردوسی .
شکنان . [ ش ِ ] (اِخ ) شگنان . نام سرزمینی . (از فرهنگ لغات ولف ). ناحیتی است از وخان که رود جیحون بدو گذرد و حد شمالی هند است از حدود ماوراءالنهر. (از حدود العالم ) : رویت به راه شکنان ماند همی درست باشد هزار کژی و باشد هزار خم . منجیک . یکی را ز سقلاب و شکنان و چین نمانم که پی برنهدبر زمین . فردوسی . ز بلخ و ز شکنان و آموی و زم سلیح و سپه خواست و گنج و درم . فردوسی .