شکوه داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکوه داشتن . [ ش ِ ت َ ] (مص مرکب ) ترس داشتن . دارای ترس و بیم بودن . خطیر شمردن : مرا رفت باید به البرز کوه به کاری که بسیار دارد شکوه . فردوسی . میبیند که سیستان خانه ٔ خویش و اهل و فرزندان بگذاشتند از پیش چاکری از آن خویش برفتند، کنون از ایشان که شکوه دارد. (راحةالصدور راوندی ). کسی را که بر خود غالب و قادر دانی ... پیش او باادب می باشی و شکوه می داری ... مگر اﷲ را بدین اوصاف نمی دانی که هیچ شکوه نمی داری . (کتاب المعارف ). چو زآن سیلها برنگشتی چو کوه از این قطره ها هم نداری شکوه . نظامی . گفت کُرّه می شخولند این گروه ز اتفاق بانگ شان دارم شکوه . مولوی . ♦ شکوه داشتن کسی را ؛ از او ترسیدن . (از یادداشت مؤلف ).
شکوه داشتن . [ ش ُ ت َ ] (مص مرکب ) نهیب . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). توقیر. (المصادر زوزنی ). جاه و جلال داشتن . بزرگ و با فر و شکوه بودن .ارج و ارز داشتن . منزلت و مقدار داشتن : ز نادان بنالد دل سنگ و کوه از ایرا ندارد بر کس شکوه . فردوسی .
شکوه داشتن . [ ش َ / ش ِ وَ / وِ ت َ ] (مص مرکب ) گله داشتن . شکایت داشتن . گله مند بودن . (یادداشت مؤلف ) : گر نظیری شکوه از بی مهریت دارد، مرنج عیب مولا را چو پوشد بنده دولتخواه نیست . نظیری . صائب از ناز و عتاب او ندارم شکوه ای مد احسانی است از ابروی او هر چین مرا. صائب تبریزی (از آنندراج ).