شکوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکوه . [ ش ِ ] (اِمص، اِ) ترس . بیم . هراس . خوف . (ناظم الاطباء). ترس و بیم . (غیاث ) (از برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). ترسی ناشی از عظمت و جلال حریف و طرف مقابل : از شکوه رفیع بزم تو شد گونه ٔ آبی و ترنج اصفر. مسعودسعد. مرا به عشق تو می متهم کنند و رواست وزین سخن نه شکوه است مرمرا و نه باک . سوزنی . از شکوه همای رایت شاه کرکس آسمان پر اندازد. خاقانی . اگر بگریزی منهزم و ... شکسته باشی و شکوه تو در دلها نماند. (تاریخ طبرستان ). از شکوه ولرز و خوف آن ندی پیر دندانها بهم برمی زدی . مولوی . اندرین فتنه که گفتم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه . مولوی . بانگ میزد در میان آن گروه پر همی شد جان خلقان از شکوه . مولوی . ♦ شکوه آمدن کسی را (در دل کسی ) ؛ رسیدن ترس و بیم در دل . به وحشت افتادن : شکوه آمد اندر دلش زآن سپاه به چشمش جهان گشت یکسر سیاه . فردوسی . به هر زخمی ز پای افکند کوهی کز آن آمد خلایق را شکوهی . نظامی .
شکوه . [ ش ُ ] (اِ) شأن . شوکت . حشمت . بزرگی . بزرگواری . جاه و جلال . (از برهان ) (ناظم الاطباء). حشمت . بزرگی . (لغت فرس اسدی ). جلال . بزرگی . (آنندراج ) (انجمن آرا). حشمت . بزرگی . شوکت . شأن .(غیاث ). طنطنه . طمطراق . دبدبه . شکه . ابهت . فر. سطوت . احتشام . جلالت . ظاهراً از ماده ٔ شکوهیدن و شکهیدن باشد و آن وقت به معنی منعه است نه بزرگی و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). جلوه کردن به بزرگی و جلال و خوبی، و بر این قیاس شکوهد، شکوهید، شکوهیده، شکه، شکهیدن و شکهد نیز آمده . (آنندراج ) (انجمن آرا) : خردمند گوید من از هر گروه خردمند را بیش دیدم شکوه . ابوشکور. همی کاست زو فره ٔ ایزدی برآورده بر وی شکوه بدی . فردوسی . چنین بود هر دو سپه همگروه نه زآن سو ستوه و نه زین سو شکوه . فردوسی . ای یمین دولت و هم ملک و دولت را شکوه ای امین ملت و هم دین و ملت را نگار. فرخی . بنای ملک به تیغ و قلم کنندقوی بدین دو چیز بود ملک را شکوه و خطر. فرخی . پیر چون این بشنید، جواب داد بی شکوهی و حشمتی، گفت : یا امیرالمؤمنین . (تاریخ بیهقی ). نیمه ٔ راه به هرات آمد سخت باشکوه و آلت و حشمت تمام . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٦). نشان داد هر کس که ما راشکوه از این یک سوار است کآید چو کوه . اسدی . وزآن ژنده پیلان و چندین گروه یکی لشکر از بهر نام و شکوه . اسدی . نه پیداست مانا کسی زین گروه ببردست چونشان نبد بس شکوه . شمسی (یوسف و زلیخا). ابتداء آشفتگی دولت بنی العباس اندر سال سیصدوهشت بود، پس از هر نواحی اضطراب خاست و شکوه ایشان کم شد. (مجمل التواریخ و القصص ).گفت ندیدم او را نخوت و شکوهی که بدان بر قوت او دلیل گرفتمی . (کلیله و دمنه ). و آنکه در سایه ٔ رایت علم آرام گیرد... به مجرد معرفت آن چندان شکوه در ضمیراو پدید آید که اوهام نهایت آنرا درنتواند یافت . (کلیله و دمنه ). بی خاندان برهان در دین شکوه نیست زو با شکوه تر نی در دین و خاندان . سوزنی . پی شکوهش پیراسته بود ملکت پی جلالش آراسته بود محفل . سوزنی . امیر طاهر چون پدر [ امیر خلف ] را پیاده دید و شکوه پدری در دل او بود، از اسب فروجست و زمین بوسه داد. (راحةالصدور راوندی ). جوابش داد مریم کای جهانگیر شکوهت چون کواکب آسمان گیر. نظامی . کس این رسم و ترتیب و آیین ندید فریدون ابا آن شکوه این ندید. (بوستان ). شکوه تاج سلطانی که بیم جان در آن درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد. حافظ. ♦ باشکوه ؛ محتشم . محتشمه . با عظمت و جاه و جلال : تشریفات باشکوه . (یادداشت مؤلف ). ز یک میل ره تا به البرز کوه یکی جایگه دید بس با شکوه . فردوسی . روزی سخت باشکوه بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٦). دیگر روز باری داد سخت باشکوه . (تاریخ بیهقی ).از ترکان خلخ جمعی به انبوه و لشکری باشکوه فراهم آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦٤). ♦ بشکوه ؛ باشکوه . دارای فر و جاه و جلال : من که بوالفضلم این بوالمظفر را به نشابور دیدم ... پیری سخت بشکوه درازبالای . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٤).بار داد باردادنی سخت بشکوه . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥). حشمتی داشتی ترا بشکوه همتی داشتی تو بس بسیار. مسعودسعد. ♦ فر و شکوه ؛ جاه و جلال . عظمت وبزرگی . حشمت و شوکت : گرانمایه کاری به فرّ و شکوه برفت و شدند آن به آیین گروه . عنصری . در آثار نظامی گنجوی و دیگر شاعران ترکیبات زیر بکار برده شده است : انجم شکوه، دریاشکوه، سلطان شکوه، گردون شکوه، ثریاشکوه، سکندرشکوه، صاحب شکوه، داراشکوه . ورجوع به هر کلمه در جای خود شود. ◄ مهابت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) (غیاث ) (یادداشت مؤلف ). هیبت . (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت مؤلف ). ترس . مهابت نمودن . (انجمن آرا) (از آنندراج ) : سلیح ایچ در دست شهری گروه نشاید که شه را نباشد شکوه . اسدی . لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا در چارلنگر است روان باد صرصرش . خاقانی . فلک بند کمر شمشیر بادت تن پیل و شکوه شیر بادت . نظامی . شکوهش کوه را بنیاد می کَنْد بروت خاک را چون باد می کَنْد. نظامی . شکوهش چتر بر گردون رساند سمندش کوه از جیحون جهاند. نظامی . سپهر معدلت آن کس که از حمایت او گوزن می نکند از شکوه شیر حذر. ابن یمین . ◄ هیکل با قوت و مهابت . (ناظم الاطباء). هیکل . (منتهی الارب ). ◄ قوت . توانایی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خدمت . بندگی . (ناظم الاطباء). ◄ وقار.(ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). ♦ بشکوه داشتن ؛ شکوهمند گردانیدن . توقیر. (یادداشت مؤلف ). ◄ احترام .توقیر. (ناظم الاطباء). حرمت . (دهار). ◄ کلاته و ده کوچک . (ناظم الاطباء) (از برهان ).
شکوه . [ ش َ / ش ِ وَ / وِ ] (ع اِمص ) شکایت . گله . (ناظم الاطباء). گله . (زمخشری ). شکایت . (آنندراج ) (انجمن آرا). مست . شکوی . اشتکاء. تشکی . اظهار بث . گله مندی . گله گزاری . (یادداشت مؤلف ). شِکوه که بمعنی شکایت و تظلم استعمال میشود از مصدرهای ساختگی است و در عربی بجای آن شکایت و شکوی بر وزن فتوی گویند. (نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز سال اول شماره ٔ ٦-٧) : عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار من به دولت اگر از سیلی اخوان برسم . خاقانی . غیر حق جمله عدو و دوست اوست با عدو از دوست کی شکوه نکوست . مولوی . ♦ امثال : ظالم از مظلوم باشد شکوه چیست ؟ ؟ (امثال و حکم دهخدا). ♦ شکوه آشوب ؛ گله آمیز.شکوه مند. (آنندراج ) : مطلبی جز شکر غمهای وفادار تو نیست خوانده باشی نامه های شکوه آشوب مرا. میرزا معز فطرت (از آنندراج ). ♦ شکوه پردازی ؛ گله . شکایت . گله گزاری . شکایت کردن : ز سالک شکوه پردازی نه شرط راه می باشد که اول منزل یوسف چو زین ره چاه می باشد. سالک قزوینی (از آنندراج ). ♦ شکوه سنج ؛ گله و شکایت سنج . شکوه پرداز : شخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست تا فراموشی به خاطرهاست در یادیم ما. بیدل (از آنندراج ). ♦ شکوه نوشتن ؛ شکایت نوشتن . تظلم کردن : شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوه نوشت و نه فریاد خواند. سعدی (بوستان ). ◄ ناله . فغان . زاری . (ناظم الاطباء). نالیدن . زاریدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ شکوه زدن ؛ ناله زدن . نالیدن . شکایت کردن : قصه گوید راست بر گوشَت ْ سرایم این نوا شکوه از کج خلقی دوران زنم از بی زری . فوقی یزدی (از آنندراج ).