شی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شی . [ ش َ / ش ِ ](اِ) شبنم در لهجه ٔ مردم قزوین . (یادداشت مؤلف ).
شی . (اِ) کنج و گوشه و زاویه . (ناظم الاطباء).
شی .[ ش َ / ش ِ ] (از ع، اِ) مخفف شی ٔ. چیز : هنگام همت وی و هنگام جود وی شی ٔ است همچو لاشی و لاشی بود چو شی . منوچهری . همه دادند استعداد هر شی بمعنی و بصورت میّت و حی . ناصرخسرو. گفتم خدای را شی گویند و نیست شی ٔ گفتا که شی دو چیز بر او گشته معتبر. ناصرخسرو. رجوع به شی ٔ شود. ♦ شی اﷲ؛ ظاهراً این ترکیب در اصل به صورت شیئاً ﷲ (چیزی برای خدا، در راه خدا) و کلمه ٔ سؤال و تکدی بوده است و رفته رفته بصورت «شی اﷲ» و همچنین «شیداﷲ» درآمده و معنی گدا و سائل را بخود گرفته است . (فرهنگ عامیانه ٔ جمال زاده ). مخفف شیئاً ﷲ است .(از آنندراج ) : برو گدای در هرگدای شو حافظ تو بی مراد بیابی مگر که شی اﷲ. حافظ (از آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
چیز