شیاع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیاع . (ع مص ) شاع . شیع. شیوع . مشایع. شیعوعة. شیعان . آشکارا و فاش شدن خبر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ♦ به حد شیاع رسیدن ؛ همه کس از آن با خبر شدن . ◄ همراهی کردن، و منه قول العرب فی الوداع : «شاعکم السلام ؛ ای تبعکم ». (از اقرب الموارد). بمعانی مشایعة. (منتهی الارب ). رجوع به مصادر مترادف شیاع شود. ◄ مشایعت کردن و خارج شدن و تا منزل همراهی کردن کسی را.(از ناظم الاطباء). ◄ متابعت کردن از کسی در کاری : شایعه علی الامر. (از ناظم الاطباء). در پی رفتن در کاری . (منتهی الارب ). ◄ دوستی کردن با کسی : شایع الرجل . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ◄ در پی رسیدن و ملحق شدن بکسی : شایع فلاناً. (ناظم الاطباء). در پی رسیدن کسی را. (از منتهی الارب ). ◄ خواندن شتر پس مانده را و آوازکردن آنها را: شایع بالابل . ◄ گسیل کردن کسی را. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ).
شیاع . [ ش َ / شیا ] (ع مص ) فخر کردن بکثرت زن بارگی و جماع . شاید تصحیف سیاع باشد. (از ذیل اقرب الموارد، از لسان العرب ). ◄ آنچه کمال یا زیادتی چیزی بدان باشد. یقال : هذا شیاع کذا او شیاع لکذا. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ آشکارا شدن خبر. شهرت تمام . بحد شیاع رسیدن خبری . ◄ (اصطلاح فقه ) بمعنی اشتهار است و در لغت عرب شیوع باشد. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به شیوع شود.
شیاع . [ ش َ / شیا ] (ع اِ) هیزم ریزه که بدان آتش افروزند. ◄ نای شبان یا بانگ آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ خوانندگان یا خوانندگان رمه ٔ پس مانده را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دعاة جمع داع و شیاع که جمع شائع است . (اقرب الموارد).