واژه جو

شیخ بهایی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت گر شیخ به کفر زلف او پی بردی خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت

معنی شیخ بهایی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶ | واژه جو