شیر مرغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیر مرغ . [ رِ م ُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از چیز نادر و نایاب . ♦ امثال : شیر مرغ و جان آدمیزاد .
شیرمرغ . [ م ُ ] (اِ مرکب ) مرغ عیسی را گویند که شب پره باشد چه گویند او می زاید وبچه ٔ خود را شیر می دهد. (برهان ) (آنندراج ). خفاش است که شرنق نامند. شب پره که می زاید و به بچه ٔ خود شیرمی دهد، از این رو این نام گرفت . (یادداشت مؤلف ). اسم فارسی شیرذق است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : علفگاه مرغان این کشور اوست اگر شیرمرغت بباید در اوست . نظامی . سوی شیرمرغ ار عنان تافتند به بازار لشکرگهش یافتند. نظامی . رجوع به مترادفات کلمه شود.