شیرین زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرین زبان . [ زَ ] (ص مرکب ) بلیغ و فصیح و کسی که گفتار وی خوش آیند بود. (ناظم الاطباء). شیرین گفتار. شیرین بیان . شیرین لب . شیرین دهان . شیرین سخن . نطاق . زبان آور. سخنور. که زبانی شیرین دارد. که دارای بیانی گرم و شیواست . (از یادداشت مؤلف ) : کجات آن سخنگوی شیرین زبان کجات آن دل و رای روشن روان . فردوسی . فرستاده ای خواست شیرین زبان بلنداختر و پاک و روشن روان . فردوسی . چنین داد پاسخ ورا باغبان که ای نامور مرد شیرین زبان . فردوسی . بشد مادر شاه با ترجمان ده از فیلسوفان شیرین زبان . فردوسی . توانگر ببخشدهمی این بدان یکی با دگر چرب و شیرین زبان . فردوسی . گزین کرد صد مرد از آن هندوان خردمند و گویا و شیرین زبان . فردوسی . مردمانی دید سخت نیکوروی و خوش سخن و شیرین زبان . (اسکندرنامه، نسخه ٔ نفیسی ). ای کلک سرفکنده و درج سیاه روی وی نظم دل شکسته و شیرین زبان شده . سیدحسن غزنوی . نه بر شیرین نه بر من مهربان است نه با همشیرگان شیرین زبان است . نظامی . از آن چرب گفتار شیرین زبان گره برگشاد از دل مهربان . نظامی . بجای چنین دلبر مهربان که زیباسرشت است و شیرین زبان . نظامی . به دستور شیرین زبان گفت خیز زبان و قدم هر دو بگشای تیز. نظامی . نکوروی و دانا و شیرین زبان برِ خویش برد آن شبش میهمان . سعدی . جوانی چست و لطیف، خندان و شیرین زبان مدتها در حلقه ٔ عشرت ما بود. (گلستان ). مشفق و مهربان، خوش طبع و شیرین زبان . (گلستان ). جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان . (گلستان ). صائب ز نغمه ٔ تو شکرزار شد جهان گفتار حق ز خامه ٔ شیرین زبان توست . صائب تبریزی (از آنندراج ). همه سیمین عذار و گل رخسار همه شیرین زبان و تنگ دهان . هاتف اصفهانی . ◄ کسی که سخن وی شنونده را افسون کند. (ناظم الاطباء). چرب زبان . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خوش آواز. خوش نغمه . خوشنوا : بلبل شیرین زبان بر جوزبن راوی شود زندباف زندخوان بر بیدبن شاعر شود. منوچهری . ◄ مردم متواضع و ملایم . (ناظم الاطباء). ◄ شیرین زبان ؛ (اِ مرکب ) مقلوب زبان شیرین : بدو گفت خاقان به شیرین زبان دل مردم پیر گردد جوان . فردوسی . فرستاده را خواست پس پهلوان سخن گفت با او به شیرین زبان . فردوسی . سخن را دگرگونه بنیاد کرد به شیرین زبان شاه را یاد کرد. نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی