شیرین گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرین گردیدن . [ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) شیرین شدن . حلاوت یافتن : انگورنوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد. سعدی (گلستان ). ◄ مطلوب و مطبوع و خوش آیند شدن . (از یادداشت مؤلف ). ♦ شیرین گردیدن چیزی بر کسی ؛ در نظر وی مطبوع و مطلوب گشتن آن : در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین گردد و ایجاد حق . مولوی . ♦ شیرین گردیدن در دل و چشم کسی ؛ مطلوب و مطبوع شدن در نظر وی : در دل و چشم خلایق جا کرده و شیرین گردد. (مجالس سعدی ص ٢٠). رجوع به شیرین شدن شود.