شیرینی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرینی . (ص نسبی ) این انتساب نسبت به شیرین است . (از انساب سمعانی ).
شیرینی . (ص نسبی، اِ مرکب )هر چیز شیرین . هر چیز که مزه ٔ قند و نبات دهد و حلاوت داشته باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ آنچه پزند و سازند از خوردنیهای شیرین . خوردنیهای گوناگون که از شکر و عسل و قند ممزوج با دیگر چیزها سازند. آنچه قناد پزد از اقسام خوردنیهای شیرین، از آن جمله است : پشمک . باقلوا. راحةالحلقوم . غرابی . ناف پری . ناف پریان . لوز. مسقطی . قرص . نشکنک . گز. نقل . پفک . رشته برشته . قطاب . بورک . پادرازی . نان قندی . نان برنجی . نان آردی . خاتون پنجره . گوش فیل . زلوبیا. بامیا. آب نبات . زبان بره . غرابیه . کمک . نیم شکر. نان نخودچی . بوقی . قیفی .لوزینه . شکربوره (اگردک ). سوهان . ولیعهدی . برشتوک . خبیص (افروشه ). گوزینه . قطایف . کلیچه . فالوذج . نان عروسان . مچی . رنگینک . (یادداشت مؤلف ) : شکر و جلاب و شیرینی ها همه سودمند است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). من دنیا را بدان چاه ... مانند کردم ... و چشیدن شهد و شیرینی را به لذات این جهانی . (کلیله و دمنه ). هر دوستی که خوانْش من اندرنهم به پیش شیرینیَش مدیح بود ترشیَش هجا. سوزنی . هرکه شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد. (گلستان ). همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضی را که به شیرینی . (گلستان ). چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد. سعدی (بوستان ). شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی . سعدی . سعدیا داروی تلخ از دست دوست به که شیرینی ز دست دیگری . سعدی . یکی را دیدند که کوزه ٔ شیرینی دارد... چون تفحص کردند در آن شیرینی موش مرده یافتند. (انیس الطالبین ص ١٧٨). یخ بست همه چربی و شیرینی بقال لیکن عسل و روغن از آنها همه به بست . بسحاق اطعمه . ♦ شیرینی جات ؛ از: شیرینی فارسی بمعنی حلوا + جات، کلمه ٔ هندی بمعنی گروه . (یادداشت مؤلف ). ♦ شیرینی شنبه ؛ رسم است اهل ایران را که روز شنبه صبح از خواب برآمده قدری شیرینی خورند و به حضار قسمت کنند به زعم اینکه اگر این روز بخوشی بگذرد تمام هفته بخوشی سر آید و الا فلا. (آنندراج ) : معلم دارد آیین فلک با زیردستانش دهد شیرینی شنبه ز چین جبهه طفلان را. شفیع اثر (از آنندراج ). ◄ حلوا. (ناظم الاطباء). حلواء. حلاوی ؛ شیرینی ها. حلاوی . (یادداشت مؤلف ). ◄ هر چیز گوارا و لطیف و ملایم . (ناظم الاطباء). ◄ نقد یا جنس که دهند کسان وآشنایان و بالاخص زیردستان را در سور و جشنی . هبات وصلات خرد: شیرینی عروسی . شیرینی خانه ٔ نو. هدیه که عاقد را دهند در عروسی . مزد دلاک که ختنه کند. (یادداشت مؤلف ). ◄ آنچه دهند ارباب مناصب و اصحاب ارتشاء را برای حق کردن باطل و باطل نمودن حق یا انجام کاری اعم از مشروع و نامشروع . رشوت . رشوه . حلوابها. پول چای . (از یادداشت مؤلف ). پاره : به زر نز دلستان کز دین برآید بدین شیرینی از شیرین برآید. نظامی . ◄ عناب . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ◄ (حامص ) صفت و حالت شیرین . شیرین بودن . حلاوت . حلاوت داشتن . حلائت . حلاواء.ضد تلخی . طعمی چون طعم عسل و شکر داشتن . مقابل تلخی . مزه ای چون مزه ٔ قند. (یادداشت مؤلف ) : تلخی و شیرینیَش آمیخته ست کس نخورد نوش و شکر باَّپیون . رودکی . تا صبر را نباشد شیرینی شکر تابید را نباشد بویی چو داربوی . رودکی . چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی در پُرّی و بسیاری . منوچهری . نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیش نطق شکرینت سر انگشت بخاید. سعدی . سعدی از گرمی بخواهی سوختن بس که شیرینی تو از حد می بری . سعدی . عشق لب شیرینش روزی بکشد سعدی فرهاد چنین کشته ست آن شوخ به شیرینی . سعدی . ◄ طعمی که تلخی و شوری و ترشی ندارد. مزه ای که از ترشی و تلخی و تندی و گسی و شوری در آن نباشد: شیرینی آب . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از خوش آیندگی است . (از آنندراج ). لطافت . دلنشینی . مطبوعیت . لطف . ملاحت . (یادداشت مؤلف ) : از لطیفی که تویی ای بت و از شیرینی ملک مشرق بیم است که رای تو کند. منوچهری . ملوک را بجز دو نگینه روا نبود، یکی یاقوت ... و دیگر پیروزه ازبهر نامش را و شیرینی دیدارش . (نوروزنامه ). لیک شیرینی و لذات مفر هست بر اندازه ٔ رنج سفر. مولوی . با خلق خدا سخن به شیرینی کن اظهار نیاز و عجز و مسکینی کن . امامی خلخالی . ♦ خودشیرینی ؛ خوش رقصی . خود را بدروغ صمیمی و یکرنگ و خدمتگزار وانمود کردن . (از فرهنگ عامیانه ). ♦ شیرینی افسانه (پیغام ومانند آن )؛ خوش آیندگی آن . (آنندراج ). خوشی و دلنشینی آن : وعده ٔ بوس آرزوی تشنه را در خواب کرد دیده ٔ این طفل را شیرینی افسانه بست . صائب (از آنندراج ). ◄ گرانی قیمت . گرانی . گرانبهایی . (یادداشت مؤلف ). ◄ عزت . عزازت . کم یابی . (یادداشت مؤلف ).