شیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیز.(اِخ ) ناحیه ای است در آذربایجان بین مراغه و زنجان .(از معجم البلدان ). نام شهری در مغرب ایران که نام قدیم آن گزن بوده و زردشت بدانجا زاده است . (یادداشت مؤلف ). ناحیه ای است به آذربایجان . (منتهی الارب ).
شیز. (معرب، اِ) چوبی هندی که از آن طبق می سازند. (ناظم الاطباء). چوب سیاه . (یادداشت مؤلف ). چوبی است سیاه که از وی کاسه ها سازند، یا آن آبنوس است یا ساهم یا چوب جوز . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آبنوس . (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). آبنوس را گویند، و آن چوبی باشد سیاه که از آن چیزها سازند. (برهان ). آبنوس، و گفته اند چوبی است که از آن کمان سازند، و از این سبب بر کمان نیز اطلاق کنند. (انجمن آرا) (آنندراج ) : شیز و شبه ندیدم مشک و سیاه و قیر مانند روزگار من و زلفکان تو. منصور منطقی . یکی دخمه کردند از شیز و عاج بیاویختند از بر گاه تاج . فردوسی . ز دیبا و خز چارصد تخت نیز همه تخته ها کرده از چوب شیز. فردوسی . فروبرده از شیز و صندل عمود یک اندر دگر بافته چوب عود. فردوسی . یکی گنبد از آبنوس و زجاج به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج . فردوسی . به بیگانگان هم نشاید بنیز نجوید کسی عاج در چوب شیز. فردوسی . همی برفزودی بر آن چند چیز ز زرّ و ز سیم و ز عاج و ز شیز. فردوسی . چو پوشید شب عاج گیتی به شیز پراکند بر سبز مینا پشیز. اسدی . ز مشک سلسله داری نهاده بر خورشید ز شیز دایره داری کشیده بر دیبا. معزی . ◄ کمان و قوس . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). کمان تیراندازی . (از برهان ). کمان . (صحاح الفرس ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) : چو با تیغ نزدیک شد ریو نیز به زه برکشید آن خمانیده شیز. ؟ (از انجمن آرا). ◄ درخت گردکان . (ناظم الاطباء). درخت گردو. (فرهنگ فارسی معین ). چوب گردو (شاید از جوز و گوز). (یادداشت مؤلف ).