شیفته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیفته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) عاشق . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا) (غیاث ). عاشق . مفتون . دلباخته . مغرم . مجذوب . مستهام . شیدا. مهربان . (یادداشت مؤلف ). واله . (زمخشری ) : هر آن کس که او را بدیدی ز دور زنی یافتی شیفته پر ز نور. فردوسی . کس نیست به گیتی که بر او شیفته نبْود دلها به خوی نیک ربوده ست نه زِاستم . فرخی . عشق است بلای دل و تو شیفته ٔ عشق سنگی تو مگر کَانده بر تو نکند کار. فرخی . لاجرم خلق جهان بر خوی او شیفته اند چون گل سوری بر باد سحرگاهی و نم . فرخی . پادشاهان همه بر خدمت او شیفته اند چون غلامان ز پی خدمت او بسته کمر. فرخی . عطای تو بر زائران شیفته ست سخای تو بر شاعران مفتتن . فرخی . دل من شیفته بر سایه و جاه و خطر است وَاندر این خدمت با سایه و جاه و خطرم . فرخی . آن روز که من شیفته تر باشم بر تو عذری بنهی بر خود و نازی بفزایی . منوچهری . زی گوهر باقی نکند هیچکسی قصد کز کوردلی شیفته بر دار فنایند. ناصرخسرو. بد از مهر جم شیفته ماه چهر فزون شُدْش از این مژده بر مهر مهر. اسدی . بر او بر کسی زآن سپه شیفته ست به پنهانْش برده ست و بفْریفته ست . اسدی . عالمی شیفته ٔ زلف تواَند زلف تو شیفته ٔ خویشتن است . خاقانی . با دل که شیفته ست به زنجیر راهبان در گفت از محیط دست تو به معبری ندارم . خاقانی . ای صبر تویی دانم پروانه ٔ کار دل دل شیفته پروانه ست از نار نگه دارش . خاقانی . شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زمان او رود از نهان نهان گنج روان کیست او. خاقانی . چشمه ٔ خون زدلم شیفته تر کس رانی خون شو ای چشم که این سوز جگر کس رانی . خاقانی . بافته چون آفتاب روشنی نقد خویش شیفته نی چون سحاب از گهر مستعار. خاقانی . من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود. خاقانی . چون آگهی که شیفته و کشته ٔ توایم روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست . خاقانی . چون نگهش کنی کند در پس چنگ رخ نهان تاشوی از بلای او شیفته ٔ بلادری . خاقانی . ای آنکه مسجد دمشق دیده ای و بدان شیفته شده ... بیا و مسجد غزنه مشاهدت کن .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٢٢). گر سلسله ٔ مرا کنی ساز ورنه شده گیر شیفته باز. نظامی . مضطرب از دولتیان دیار ملک بر او شیفته چون روزگار. نظامی . زآن شیفته ٔ سیه ستاره من شیفته تر هزارباره . نظامی . شیفته ٔ حلقه ٔ گوش توام سوخته ٔ چشمه ٔنوش توام . عطار. ای دل مبتلای من شیفته ٔ هوای تو دیده دلم بسی بلا آن همه ازبرای تو. عطار. زلف خاتون ظفر شیفته ٔ پرچم توست دیده ٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد. حافظ. ♦ شیفته ٔ خویش بودن ؛ خودپسند و خودپرست بودن . (یادداشت مؤلف ) : گویی به رخ کس منگر جز به رخ من ای ترک چنین شیفته ٔ خویش چرایی . منوچهری . شیفته ای شیفته ٔ خویش بود رغبتی از من صد ازو بیش بود. نظامی . ♦ شیفته و فریفته ؛ عاشق و دلباخته . (یادداشت مؤلف ). ♦ دل شیفته ؛ دل از دست داده : به نصیحتگر دل شیفته می باید گفت برو ای خواجه که این درد به درمان نرود. سعدی . ◄ آشفته و مدهوش . (ناظم الاطباء). مدهوش . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان )(صحاح الفرس ) (غیاث ). ◄ دیوانه . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (انجمن آرا) (از برهان ). بیخود. (آنندراج ) (انجمن آرا). مجنون . (یادداشت مؤلف ) : که ات ای بداندیش بفریفته ست فریبنده ٔ تو مگر شیفته ست . فردوسی . بتی پریرخ و آهن دلی و بی رخ تو چنین پریزده کردار و شیفته ست شمن . سوزنی . رفتم به درش رقیب من گفت کاین شیفته بر چه موجب آمد. خاقانی . من عاشق و او بی خبر، او ماه نو من شیفته او از من و من زو جدا این حال بوقلمون نگر. خاقانی . ماه نو دید عدو بر علمش شیفته شد ماه نو شیفته را بر سر سودا دارد. ظهیر. باد تن شیفته در هم شکست شیفته زنجیر بخواهد گسست . نظامی . کآن مه نو کو کمر از کوه داشت ماه نو از شیفتگان دور داشت . نظامی . ◄ متحیر و سرگشته و واله . (ناظم الاطباء) (از برهان ). متحیر. (صحاح الفرس ). ◄ مشعوف . مشغوف . (یادداشت مؤلف ). ◄ حریص . آزمند. مولع. (یادداشت مؤلف ).