صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از لعل و گهر گرچه گرانسنگ شود آب حیف است که آیینه نیرنگ شود آب در دیده روشن گهران رنگ ندارد هر چند ز گلزار به صد رنگ شود آب تیغ تو شد از کشتن عشاق رگ لعل در کان بدخشان میگلرنگ شود آب چون در دل شیرین نکند کار، چه حاصل کز ناله فرهاد دل سنگ شود آب شد سلسله جنبان جنون سنگ ملامت در سینه کهسار به آهنگ شود آب از صحبت تن گوهر دل مهره گل شد با سنگ چو آمیخته شد، سنگ شود آب زینسان که کند آب، دل راهروان را در بادیه عشق چرا تنگ شود آب از جلوه مستانه آن سرو گل اندام صائب چه عجب گر میگلرنگ شود آب؟