صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریخت دید تا ویرانی ما را، دل تعمیر ریخت این قدر شور جنون در قطرهای میبوده است؟ موجه بیتابیم شیرازه زنجیر ریخت چون توانم سبز شد پیش سبکروحان عشق؟ بارها از جان سخت من دم شمشیر ریخت موج رغبت میتراود همچنان از جوهرش گر چه خون عالمی آن تیغ عالمگیر ریخت خاک میخواران عمارت را نمیگیرد به خود از گل پیمانه نتوان سبحه تزویر ریخت در دل سنگین شیرین چون تواند رخنه کرد؟ تیشه فرهاد زهر خود به جوی شیر ریخت عاجزان را لطف حق صائب حمایت میکند خشک شد دستی که بر نخجیر لاغر تیر ریخت