صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که پیوندد به اهل حق ز مردان خداست آهن پیوسته با آهن ربا، آهن رباست قدر روشندل فزون از خاکساری میشود بر گهر گرد یتیمی سایه بال هماست قهرمان عشق میباشد به عاشق مهربان کشتی غواص گوهر جو به دریا آشناست از مآل شادمانی سربلندان غافلند اره این نخل سرکش خنده دندان نماست بیدلان طفل مشرب زین سیاهی میرمند دیده بالغ نظر را خط مشکین توتیاست حسن را بیپرده دیدن از ادب دورست دور دیده ما شرمگینان چون زره زیر قباست گر چه دست اهل دولت هست در ظاهر بلند دست ارباب دعا بالاترین دستهاست عشق در پیران بود چون طبل در زیر گلیم در جوانان عشق شورانگیز، عید و روستاست دیده تن پروران آب سیاه آورده است ورنه شمشیر شهادت موجه آب بقاست از غبار دل، زبان آتشین گفتار من زنده زیر خاک صائب چون چراغ آسیاست