صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از دل سخت بتان از نالهای فریاد خاست خوش همایون طایری زین بیضه فولاد خاست من که در خاموشی از آیینه میبردم سبق نوخطی دیدم که از هر موی من فریاد خاست تا دل سنگین شیرین هیچ جا منزل نکرد هر شراری کز زبان تیشه فرهاد خاست ماه بر گردن نهاد از هاله طوق بندگی سرو موزون تو تا از گلشن ایجاد خاست میکند چون دام، چشم شوخ انجم را به خاک از خرام او مرا گردی که از بنیاد خاست در شکست قلب ما آن زلف و کاکل بس نبود؟ کان غبار خط مشکین هم پی امداد خاست وای بر بیطاقتان، کز روی آتشناک او چون سپند از مهر خاموشی مرا فریاد خاست ساغرش چون لاله صائب دایم از میسرخ روست هر که از خاک سیه با داغ مادرزاد خاست