صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفت تا مجنون ز دشت عشق مردی برنخاست مرد چبود، میتوانم گفت گردی برنخاست زان مسلم شد به گردون دعوی مردانگی کز زمین سفله پرور، هم نبردی برنخاست درد تنهایی غبارم را بیابانگرد ساخت بهر تسکین دل من اهل دردی برنخاست عشق تردست ترا نازم که در هر جلوهای کرد ویران یک جهان دل را و گردی برنخاست ابر پیری گشت بر بام و درت کافور بار وز دل سنگ تو صائب آه سردی برنخاست