صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرست رشته هموار را بالین و بستر گوهرست میروند از جا سبک مغزان ز دنیای خسیس برگ کاهی کهربای حرص را بال و پرست تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف سرمه بینایی آیینه از خاکسترست زینت ظاهر کند محضر به خون خود درست حلقه فتراک طاوس خودآرا از پرست مهر بر لب زن که چون منصور با این باطلان هر که گوید حرف حق بیپرده، دارش منبرست میخلد در دیدهها دستی که از ریزش تهی است خشک چون گردد رگ ابر بهاران نشترست میگشاید هر که چون ناخن گره از کار خلق میکند نشو و نما هر چند تیغش بر سرست بر چراغ ما که میمیرد برای خامشی سایه دست حمایت آستین صرصرست بیخموشی در حریم قرب نتوان بار یافت حلقه را از هرزه نالی جای بیرون درست دیده بیدار، صائب میبرد فیض از جهان هر چه مینا جمع میسازد برای ساغرست