صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عیب نادان در زمان خامشی گویاترست پسته بیمغز در لب بستگی رسواترست گردش پرگار موقوف سکون مرکزست هر که در دامن کشد پا آسمان پیماترست شهرست مجنون ز عشق کوهکن پامال شد سیل در کهسارها از دشت پرغوغاترست دست دولت گر چه در ظاهر بلند افتاده است در گشاد کارها دست دعا بالاترست رفت هر کس را به پا خاری کند سوزن علاج میخورد خون بیشتر هر کس که او بیناترست دیده ما بینیازان نیست بر احسان چرخ یک سر و گردن ز مینا این قدح رعناترست نیست مریم را به گفتار مسیحا احتیاج روی شرم آلود او بیگفتگو گویاترست چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت هر که پوشد دیده از وضع جهان بیناترست دعوی دانش بود صائب به نادانی دلیل هر که نادان میشمارد خویش را داناترست