صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر نقاب روی جانان را نقاب دیگرست هر حجابی را که طی کردی حجاب دیگرست ناامیدی را به نومیدی مداوا میکنند هر سرابی را درین وادی سراب دیگرست هر پریشان جلوهای ما را نمیآرد به وجد ذره ما در کمین آفتاب دیگرست گو جبین میفروشان سرکه نفروشد به ما مستی ما همچو منصور از شراب دیگرست گل برای ما عبث خود را بر آتش میزند چاره دردسر ما از گلاب دیگرست ماه تابان از حصار هاله گو بیرون میا بزم ما را روشنی از ماهتاب دیگرست کرد آخر صحبت یوسف زلیخا را جوان بعد پیری عشق را عهد شباب دیگرست ناخوشیهای جهان را بیشتر خوش میکنند پاک چشمان را مذاق انتخاب دیگرست از بیاض گردن خوبان تلاوت میکنند ساده لوحان محبت را کتاب دیگرست دیده امید ما بر دولت بیدار نیست فتح باب ما ز چشم نیمخواب دیگرست کوثر و زمزم عبث آب رخ خود میبرند صائب این لب تشنگی ما را ز آب دیگرست