صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مهر را در چشم تنگ ذره نور دیگرست بحر را در تنگنای قطره شور دیگرست هر سیه چشمی چو آهو کی کند ما را شکار؟ چشم لیلی دیده ما را، غرور دیگرست گر چه نقشی هر دم از طوفان زند دریا بر آب اشک ما را در فراق یار شور دیگرست میرسد مجنون به مضمون نگاه وحشیان بیشعوران محبت را شعور دیگرست میکشد مجنون ما از صحبت لیلی ملال از جهان رم کرده را با خود حضور دیگرست شیشه جانان میکنند از کوه غم پهلو تهی عاشقان را در بلا، جان صبور دیگرست ترک شهوت هاست حور و خانه پردازی قصور در بهشت اهل دل، حور و قصور دیگرست تیر دلدوز حوادث را به دست روزگار قامت پر خم، کمان تازه زور دیگرست ماه و خورشیدست اینجا حلقه بیرون در روشنایی، خانه دل را ز نور دیگرست گرد لشکر نخوت شاهان یکی سازد هزار حسن را در روزگار خط غرور دیگرست نیست کج بین را ز ناز آن بهشتی رو خبر ورنه هر چین جبین، آغوش حور دیگرست چشم کوته بین ز اختر میکند یاری طمع استعانت مور عاجز را ز مور دیگرست حسن معنی را بود صائب ز خود عین الکمال طوطیان را حرف شیرین، چشم شور دیگرست