صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خاکساری پشتبان ویرانه ما را بس است بیسرانجامی نگهبان خانه ما را بس است لشکر بیگانهای این ملک را در کار نیست آمد و رفت نفس ویرانه ما را بس است ابر اگر چون برق، خشک از مزرع ما بگذرد آبروی خود چو گوهر دانه ما را بس است نقش در سیماب نتواند گرفتن خویش را بیقراری بت شکن بتخانه ما را بس است گنج در ویرانه صائب جمع سازد خویش را از دو عالم گوشهای ویرانه ما را بس است