صائب تبریزی | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۳۷ - در مدح نواب ظفرخان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این چنین هجران اگر دارد مرا در پیچ و تاب زود خواهد خیمه عمرم شدن کوته طناب داستان حسرتم از زلف طولانی ترست یک الف وارست از طومار آه من شهاب سنبل خواب پریشان از سر بالین من میتوان با آستین رفتن چو گل از جامه خواب حاصلم زین هستی موهوم غیر از داغ نیست آتشین تبخاله باشد گوهر بحر سراب چشم بوسیدن اگر دوری نمیآرد، چرا از عنانش دور افتادم چو بوسیدم رکاب؟ شوق را از سوزش ما نیست پروایی، که هست نغمه سیراب آتش گریه تلخ کباب کوکب بختی که من دارم، عجب نبود اگر گل فتد در دیده روزن مرا از ماهتاب در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانم مزن پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب چرخ یاران موافق را جدا دارد ز هم دایم از هم دور باشد نقطههای انتخاب با منافق سیرتان گردون مدارا میکند نقطههای شک به هم جمعند دور از انقلاب رشته امید من صد دانه گردید از گره چند خواهی داشتای گردون مرا در پیچ و تاب این همه فریاد منای چرخ میدانی ز چیست؟ از فراق موکب نواب خورشید انتساب قبله ارباب معنی، کعبه اهل نیاز آن که آمد از فلک او را ظفرخانی خطاب آن که رعد هیبتش گر بانگ بر گردون زند در کمان قوس قزح را بشکند تیر شهاب ابر جودش سایه گر بر روی دریا گسترد چون صدف آبستن گوهر شود بکر حباب در شبستانی که حفظ او برافروزد چراغ در ته یک پیرهن خسبد کتان با ماهتاب مریم بکر صدف را از سموم قهر او آب گردد در مشیمه نطفه در خوشاب همچو گنج از دیدهها گشته است ویرانی نهان خانه بر دوش است در ایام عدل او غراب عطسه مغز غنچه را از بوی گل سازد تهی در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب گر شود آبستن یک قطره از بحر کفش سینه بر دریا گذارد از گرانباری سحاب گر نسیم حفظ او بر روی دریا بگذرد موج نتواند گذشت از تیغ بر روی حباب چون ید بیضای جودش سر برآرد ز آستین خیره گردد چشم او از موجه سیم مذاب آب تیغ او چو از جوی نیام آید برون تا گلوی دشمنان جایی ناستد از شتاب صاحبا در ملک گیری باعث تأخیر چیست؟ توسن اقبال رام و فوج نصرت در رکاب پای بر چشمش نه و آفاق را تسخیر کن خانه زین چشم در راه تو دارد از رکاب تا نگردیده است بار خاطرت طول سخن میکنم ختم مدیحت بر دعای مستجاب تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب دوستانت را لب پیمانه بادا بوسه گاه دشمنانت را ز زخم تیغ بادا پیچ و تاب