صائب تبریزی | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۴۰ - قصیده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مردم به زرق طره دستار میروند خرمهرهاند و در پی افسار میروند در کوچههای شهر چرا خون نمیرود؟ زینسان که خلق روی به دیوار میروند خلق ظلوم مرکب غول ضلالتند نبود عجب اگر نه بهنجار میروند در سنگ خاره جای کند نقش پایشان از بار حرص بس که گرانبار میروند این بوکشان حرص عجب آهنین تنند بر بوی مشک مفت به تاتار میروند مژگان خوشه از دهن مور میکشند از شوق مهره در دهن مار میروند افسانه عیادت کر تازه میشود گاهی اگر به پرسش بیمار میروند در زیر پای خویش نبینند از غرور بر برگ گل به پای پر از خار میروند در سینهشان دهن چو گشاید نهنگ حرص در خون صد سفینه پربار میروند از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد در کام شیر و در دهن مار میروند سر میکنند در سر طول امل ز حرص چون عنکبوت در سر این کار میروند زآواز پایشان بدرد پردههای گوش در سنگلاخ دهر کشف وار میروند چون پیل مست اگر چه سراپا تهورند از زخم نیش پشهای از کار میروند بسته است چشم باطنشان دست روزگار خرچنگ وار ازان نه بهنجار میروند شیر و پلنگ ز آدم درنده بهتر است اوتاد ازان به دامن کهسار میروند یک پا به خواب غفلت و یک پای در رکاب چون نقطه پای بند (و) چو پرگار میروند آنان که تن به زینت ایام دادهاند آخر چو طره بر سر دستار میروند این زاهدان خشک به این گردن ضعیف چون زیر بر گنبد دستار میروند؟ آنان که از شکست سر سخت خوردهاند بهر چه تند روی به دیوار میروند؟