صائب تبریزی | دیوان اشعار | قصاید | شماره ۸ - در مدح شاه عباس دوم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای زمان دلگشایت نوبهار روزگار صبح نوروز از جبین بخت سبزت آشکار طینت پاک تو از خاک شریف بوتراب گوهر تیغ تو از صلب متین ذوالفقار صولت شیر خدا از بازوی اقبال تو میشود چون نور خورشید از مه نو آشکار آفتاب سایه پرور را تماشا میکند هر که میبیند ترا در سایه پروردگار تا به لوح آفرینش نقش ایجاد تو بست بوسه زد بر دست خود کلک قضا بیاختیار مرشد کامل تویی سجاده ارشاد را تا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار گرچه بر فرمانروایان جهان فرماندهی سر نمیپیچی ز فرمان خدا در هیچ کار دین و دولت را تویی فرمانروای راستین گر چه در روی زمین هستند شاهان بیشمار همچو سبابه کز انگشتان شهادت حق اوست دین حق قایم به توست از خسروان روزگار از رسوخ اعتقادات آسمان بنیاد شد چون بروج آسمانی مذهب هشت و چهار بیضه اسلام از سنگ حوادث ایمن است عصمت ذات تو تا شد آفرینش را حصار در حسب ممتازی از فرمانروایان جهان در نسب داری شرف بر خسروان نامدار پادشاهان دگر دارند تاجی سر به سر جز تو از شاهان که دارد بندگان تاجدار؟ سر به سر پاکیزه اخلاقند نزدیکان تو در صفا و لطف رنگ چشمه دارد جویبار در جوانی یافتی دولت ز شاه نوجوان زود خواهی شد به کام دل ز دولت کامکار زنده کردی نام جد سامی خود را ز عدل چون تو فرزندی ندارد یاد دور روزگار شمع بالین مزارش عمر جاویدان بود شهریاری را که باشد چون تو شاهی یادگار داری اخلاق صفی با شوکت عباس شاه دیده بد دور بادا از توای عالی تبار هر چه باید با خود آورده است ذات کاملت بینیاز از مایه دریاست در شاهوار نیست صیقل احتیاج آیینه خورشید را جوهر ذات تو مستغنی است از آموزگار سایه چتر تو تا افتاد بر روی زمین آسمان دیگر از روی زمین شد آشکار گرچه شمشیر تو نوخط است از جوهر هنوز مینویسد قطعه از خون عدو در کارزار گرگ در ایام عدلت چون سگ اصحاب کهف از تهیدستی دل خود میخورد در کنج غار از خودآرایی نگردد خواب گرد دیدهاش تا عروس فتح را تیغ تو شد آیینه دار سفته بیرون آید از کان چون لب خوبان عقیق گر کند سهم خدنگت در دل خارا گذار خانه پیمان که دیوار و درش زآیینه بود شد به دوران تو چون سد سکندر استوار فتنه در چشم پریرویان حصاری گشته است تا چو ماه عید شد ابروی تیغت آشکار شد قوی دست ضعیفان بس که در ایام تو میگریزد از نهیب مور در سوراخ، مار نیست در عهد تو از ظالم کسی مظلومتر بس که گردیده است در چشم جهان بیاعتبار نافه در چین میگذارد ناف غیرت بر زمین عنبر خلق تو خواهد کرد اگر زینسان بهار از حریر شعله جای خواب میسازد سپند بس که شد در روزگارت وضع عالم برقرار نیست هر صید زبون شایسته نخجیر تو میکند شاهین اقبال تو دلها را شکار بر رعیت مهربانی و به ظالم قهرمان میبری هر جا که باید لطف و قهر خویش کار رم به چشم آهوان خواب فراموشی شود در رکاب دولت آری پا چو بر عزم شکار میرباید حلقه از چشم غزالان نیزهات میکند چون آه، تیرت در دل نخجیر کار پایه تخت فلک قدر تو از دست دعاست میشوی از تاج و تخت و عمر و دولت کامکار هست تأیید الهی شامل احوال تو میکنی تسخیر عالم را به تیغ آبدار کارپردازان نصرت منتظر ایستادهاند تا ترا سازند بر رخش جهانگیری سوار از سیاهی نیست پروا برق شمشیر ترا اولین فتح تو خواهد بود ملک قندهار آستانت سجده گاه سرفرازان میشود رو به درگاه تو میآرند شاهان کبار میشوی فرمانروا بر هفت اقلیم جهان چون تویی از تاجداران شاه هفتم در شمار میشود عباس، سابع چون کند در خویش دور هفتم شاهان دینداری توای عالم مدار مینوازی هر کسی را در خور اخلاص خویش حق نگهدار تو بادای پادشاه حق گزار جاودان باشی که چون صید حرم آسودهاند در پناه دولتت خلق جهان از گیرودار میکند تا اقتباس نور، ماه از آفتاب باد از شمع وجودت روشن این نیلی حصار