صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۲۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو برگ سبز کز باد خزانی زرد میگردد نشیند هر که با من یک نفس همدرد میگردد به میگفتم غبار کلفت از خاطر فرو شویم ندانستم که از آب آسیا پرگرد میگردد چنان کز صبح خیزد تیرگی از دامن شبها سیاهی دور از دلها به آه سرد میگردد چنان کز خواب سنگین دیده شبخیز آساید دل بیتاب من ساکن ز کوه درد میگردد