صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر چنین ابروی او ره میزند اصحاب را رفته رفته طاق نسیان میکند محراب را از شبیخون حوادث عشقبازان غافلند میکند خون در جگر صید حرم قصاب را سیر چشمان خیال از فکر وصل آسودهاند میگزد میشیرمست پرتو مهتاب را