صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به لب از شوق صدره بیش جان نامه میآید که حرفی از دهانش بر زبان خامه میآید نمیدانم به پایان چون برم وصف میانش را که در هر حرف، مویی بر زبان خامه میآید اگر خواهی سر مویی نپیچد سر ز فرمانت به خاموشی زبانی چون زبان شانه میباید