صابری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صابری . [ ب ِ ] (حامص ) شکیبائی . شکیب . توان و تاب بر رنج : چو برگشت از من آن معشوق ممشوق نهادم صابری را سنگ بر دل . منوچهری . دشمنش را گو شراب جهل چون خوردی تو دوش صابری کن کاین خمار جهل تو فردا کند. منوچهری . مر آن راست فردا نعیم اندر او که امروز بر طاعتش صابری است . ناصرخسرو. همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را. ناصرخسرو. صابریی کآن نه به او بود کرد هر جو صبرش درمی سود کرد. نظامی . چو بانو زین سخن لختی فروگفت بت بی صبر شد با صابری جفت . نظامی .
صابری . [ ب ِ ] (اِخ ) یوسف بن محمدفقیمی، مکنی به ابی المعالی . رجوع به یوسف ... شود.
صابری . [ ب ِ ] (اِخ ) محمدبن محمدبن احمدبن ابی القاسم، مکنی به ابی المظفر. رجوع به محمد... شود.