صابون زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صابون زدن . [ زَ دَ ](مص مرکب ) شستن . پاکیزه کردن با صابون : جان را به علم و طاعت صابون زن جامه است گر تو را همه صابونی . ناصرخسرو. چنان افراخت تیغ آن فتنه قامت به خونریزی که تا روز قیامت عجب کز دامن دریا رود خون زند آن را صدف هرچند صابون . محمدقلی سلیم . گسترده سخن ز سایه مهتاب صابون زده خاک را به صد آب . واله هروی .