صابونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صابونی . (اِ) نباتی است از تیره ٔ قرنفلیان و از دسته ٔ میخ»ها که ساقه های زیرین و ساق و برگ آن دارای ماده ٔ لعابی است و مانند صابون در آب کف میکند. (گیاه شناسی گل گلاب ص ٢١٣).
صابونی . (اِخ ) احمدبن ابراهیم . ادیبی از مردم حماة ووفات وی نیز بدانجا بوده است . او جریده ٔ یومیه ٔ «لسان الشرق » را بسال ١٣٢٤ هَ . ق . دو سال منتشر ساخت . مردی فاضل و با انشائی نیکو بود و شعر نیز میگفت و درشعر او رقت و طراوتی خاص است . از تصنیفات اوست : ١ -تاریخ العصر الحاضر و تراجم رجاله (غیرمطبوع ). ٢ - ماضی الشرق و حاضره (مطبوع ). ٣ - تاریخ حماة (مطبوع ). ٤ - تسهیل المنطق (مطبوع ). (الاعلام زرکلی ج ١ ص ٣٠).
صابونی . (ص نسبی، اِ) منسوب به صابون . ◄ صابون فروش . فروشنده ٔ صابون . ◄ سازنده ٔ صابون . ◄ نام شیرینیی است که از شکر سفید سازند : صابونی است صحن زمین لب بلب ز بس کآورد قند مصری بازارگان برف . کمال اسماعیل . باز صابونی و مشکوفی و سنبوسه ٔ نغز حلقه چی باشد و ماقوت پر از مشک تتار. بسحاق اطعمه . ورجوع به حلوای صابونی ذیل کلمه ٔ صابون شود. ◄ نوعی اززمرد و آن زمردی است تیره برنگ صابون . (جواهرنامه ). ◄ پاکیزه . شسته . صابون زده : جان را به علم و طاعت صابون زن جامه است گر تو را همه صابونی . ناصرخسرو. ◄ (اِخ )مدرسه ٔ صابونی ؛ نام مدرسه ای بوده است به نیشابور. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٣). ◄ نام قریه ای است نزدیک مصر در کرانه ٔ شرقی نیل که آن را سواقی صابونی گویند و از جانب صعید است . (معجم البلدان ).