صاحبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صاحبی . [ ح ِ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به صاحب . ◄ قسمی انگور درشت و پوست نازک و قرمزرنگ : بنده پرور هیچ بیگم نیست چون بنت العنب صاحبی زینگونه گر انگور را خوانم رواست . میرزا عبدالغنی قبول . در صاحبیش لطافت جان قند گرجیش ازغلامان . تأثیر. ◄ جامه ٔ ابریشمی مخطط. (غیاث اللغات ) : خوشا آن شمطها و آن صاحبیها که آرند سوغات ما را صواحب . نظام قاری . کتان فرم آمد و مغربی دگر کیسه ٔ بعد از او صاحبی . نظام قاری . ز کیسه ای همه را کرده کیسه ها فربه ز صاحبی همه را ساخت صاحب زیور. نظام قاری . صاحبی را که ز کتان هوس کیسه ای است کیسه از سیم بپرداز بگو در بازار. نظام قاری . گردن از کتان صاحبی مدور پیچیده ... (دیوان البسه ٔ نظام قاری ص ١٣٤). دلبستگی نمانده چنانم که بعد از این ننگ آیدم که جامه ٔ تن صاحبی کنم . تأثیر.
صاحبی . [ ح ِ ] (اِخ ) رجوع به ابوعلی صاحبی شود.
صاحبی . [ ح ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان میان دورود بخش مرکزی شهرستان ساری، ٢٠٠٠٠گزی شمال خاوری ساری . دشت معتدل، مرطوب، مالاریائی . سکنه ٔ آن ٤٠٠ تن شیعه، زبان آنها مازندرانی و فارسی . آب آن از رودخانه ٔ تجن و فاضلاب گلما و چشمه است .محصول آنجا برنج، غلات، پنبه، صیفی و شغل اهالی زراعت است . راه مالرو. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).