صافی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صافی . (اِخ ) (میر...) شاعری است . و صاحب صبح گلشن گوید: میر صافی به می سخنوری مست بود. از وطن به خراسان رسید و در آنجا اقامت گزید و در فترت ازبکان ندای ارجعی شنید. او راست : شهی که از اثر عدل اوست تیغ اجل برون ز تهمت خون ریختن چو تیغ جبال بسی نماند که از پشتی حمایت او به تیغ غمزه کند صید شیر چشم غزال . (صبح گلشن ص ٢٣٤). در قاموس الاعلام ترکی آمده است که وی در هجوم ازبکها به خراسان کشته شد.
صافی . (اِخ ) ابن عبداﷲ ارمنی، مکنی به ابی الحسن . وی حدیث از نصربن ابراهیم زاهد شنید. ابن عساکرگوید: از وی نوشتم، مردی خیّر و مواظب بر جماعت و کثیرالنافلة بود و بسال ٥٣٨ هَ . ق . درگذشت و در باب الصغیر دفن شد. (تهذیب تاریخ ابن عساکر ج ٦ ص ٣٦١).
صافی . (اِخ ) شاعری است . و صاحب صبح گلشن گوید: از ناظمان صاف گوست که بعضی او را شیرازی و برخی تبریزی نگاشته اند، و رزاق علی الاطلاق وجه رزقش بر معلمی اطفال گذاشته . از اوست : از جهان تنگ آمدم پهلوی مجنونم برید خانه تاریک است و من بیمار بیرونم برید. (تذکره ٔ صبح گلشن صص ٢٤٢ - ٢٤٣). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.