صایب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صایب . [ ی ِ ] (ع ص ) راست . درست : یکی چشم است کو بیند عجایب شود ز آن دیدنی رأی تو صایب . ناصرخسرو (روشنائی نامه ). و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رأی ثاقب و فکرت صایب روزی کرد... (کلیله و دمنه ). ♦ صایب رای ؛ که اندیشه ٔدرست دارد. که همه ٔ افکار او به حقیقت بپیوندد : دستور عدل فرمای صایب رأی را گفت ... (سندبادنامه ص ١٥٤). وزیر صاحب تدبیر شاه نشان که صایب رأی و مصلحت دان بود پیش پادشاه رفت ... (سندبادنامه ص ٢٢٦). ورجوع به صائب ... شود.
صایب . [ ی ِ ] (اِخ ) ابن مالک اشعری . رجوع به صائب بن مالک ... شود.
صایب .[ ی ِ ] (اِخ ) محمد افندی ... رجوع به صائب ... شود.