صبح گاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (اِ.)<BR>۱- هنگام صبح، بامدادان.<BR>۲- برنامهای که معمولاً هر روز در پادگانها یا مراکز نظامی با بالا بردن پرچم و خواندن سرود و مراسم رژه انجام میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع - فا. ] (اِ.) ۱- هنگام صبح، بامدادان. ۲- برنامهای که معمولاً هر روز در پادگانها یا مراکز نظامی با بالا بردن پرچم و خواندن سرود و مراسم رژه انجام میشود.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
صبحگاه . [ ص ُ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) وقت صبح . هنگام صبح . صبح دم : مستان شبانه اند اما صاحب خبران صبحگاهند. خاقانی . آن دم که صبح بینش من بال برگشاد آن مرغ صبحگاه دلم تیز پر گشاد. خاقانی . ما را دلی است زله خور خوان صبحگاه جانی است خاک جرعه ٔ مستان صبحگاه . خاقانی . آمد آن مرغ نامه آور دوست صبحگاهی کز آشیان برخاست . خاقانی . بر بختیان همت با پختگان درد راه هزارساله بریدم به صبحگاه نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس کاندرسماع عشق دریدم به صبحگاه . خاقانی . صبحگاهی ساز ره کردی و جانم سوختی آن چه آتش بود یارب کآنزمان انگیختی . خاقانی . هر مرغ که مرغ صبحگاه است ورد نفسش دعای شاه است . نظامی . فروخفت شه با رقیبان راه ز رنج ره آسود تا صبحگاه . نظامی . چو صبح سعادت برآمد پگاه شده زنده چون باد در صبحگاه . نظامی . طلایه ز لشکرگه هر دو شاه شده پاس دارنده تا صبحگاه . نظامی . به هر چشمه شدن هر صبحگاهی برآوردن مقنعوار ماهی . نظامی . یکی روز فرخنده از صبحگاه ز فرزانگان بزمی آراست شاه . نظامی . کشیده در عقابین سیاهی پر و منقار مرغ صبحگاهی . نظامی . فاخته فریادکنان صبحگاه فاخته گون کرده فلک را به آه . نظامی . رفت یکی پیش ملک صبحگاه رازگشاینده تر از صبح و ماه . نظامی . دوش درآمد ز درم صبحگاه حلقه ٔ زلفش زده صف گرد ماه . عطار. شبی دانم از هول دوزخ نخفت به گوش آمدم صبحگاهی که گفت . سعدی . نخفته است مظلوم ز آهش بترس ز دود دل صبحگاهش بترس . سعدی . شهری به گفتگوی تو در تنگنای شوق شب روز میکنند و تو در خواب صبحگاه . سعدی . منم که گوشه ٔ میخانه خانقاه منست دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست . حافظ. برو بخواب که حافظ به بارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید. حافظ. ساقی چراغ می بره آفتاب دار گو برفروز مشعله ٔ صبحگاه ازو. حافظ.
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی