صبوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبوری . [ ص َ ] (اِخ ) (مولانا...) نام او محمد از شعرای ایران و از مردم تربت است . او راست : بجانم آتش افتد چون روم من در چمن بی او نماید هر گل آتشپاره ای در چشم من بی او. (قاموس الاعلام ترکی ).
صبوری .[ ص َ ] (حامص ) در کار تعجیل نکردن . (غیاث اللغات ). بردباری . تحمل . شکیبائی : که ایزد تعالی بندگان را که راست باشند و توکل بر وی کنند و دست بصبوری زنند ضایع ننماید. (تاریخ بیهقی ). حجاج پرسید که این عجوزه چه میکند؟ گفتار و صبوری وی بازنمودند. گفت سبحان اﷲ العظیم ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٩). آسیای صبوریم که مرا هم به برغول و هم بسرمه کنند. حکاک . اطراف گلستان را چون نیک بنگرد پیراهن صبوری چون غنچه بردرد. منوچهری . همی گفتم بجا آور صبوری که نزدیکی بود انجام دوری . (ویس و رامین ). باخرد را ز شه صبوری به بی خرد را ز شاه دوری به . سنائی . از خلق جهان گرفته دوری درساخته با چنین صبوری . نظامی . گیرم که نداری این صبوری کز دوست کنی بصبر دوری . نظامی . چو کار از دست شد دستی برآور صبوری را بسرپائی درآور. نظامی . دلش را در صبوری بند کردند بیاد خسروش خرسند کردند. نظامی . سخن بسیار بود اندیشه کردند بکم گفتن صبوری پیشه کردند. نظامی . ما بی تو بدل برنزدیم آب صبوری چون سنگدلان دل ننهادیم بدوری . سعدی . مشتاق ترا کی بود آرام و صبوری هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد. سعدی . چو میتوان بصبوری کشید بار عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم . سعدی . مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد. سعدی . دلی که عاشق و صابر بودمگر سنگ است ز عشق تا بصبوری هزار فرسنگ است . سعدی . مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را. سعدی . گفتم از ورطه ٔ عشقت بصبوری بدر آیم باز می بینم دریا نه پدید است کرانش . سعدی . نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود. سعدی . نه مرا خاطر غربت نه ترا خاطر قربت دل نهادم بصبوری که جز این چاره ندانم . سعدی . ترا سری است که با ما فرونمی آید مرا دلی که صبوری ازو نمی آید. سعدی . قرار و خواب ز حافظ طمع چه می داری ؟ قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا؟ حافظ.
صبوری . [ ص َ ] (اِخ ) شاعری است . آذر بیگدلی گوید: وی فرزند قادربک است و بشغل زرگری مشغول بود سپس به جوهرفروشی رسید و او را طبع خوشی است . از اوست : از رشک که سوزم ز که پنهان کنمت آه در هیچ دلی نیست که جای تو نباشد رحم است بنومیدی آنکس که بمحشر در نامه ٔ او حرف وفای تو نباشد. و او راست : بقدر رنجش یکروزه ٔ تو هم ما را شکیب هست ولی روزگار میگذرد. و از اوست : طرفه حالی است که عاشق شب هجران دارد خواب ناکرده و صد خواب پریشان دارد. (از آتشکده ص ٣١). در قاموس الاعلام ترکی گوید پدر وی زرگر و او جوهرفروش بود.