صحاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحاح . [ ص َ ] (ع اِمص ) تندرستی . (غیاث اللغات ). ◄ (ص ) تن درست و درست . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) : نفرستد بمن سقیم و صحاح درد ندهد صحاح بفرستد. خاقانی . ◄ درست . (مهذب الاسماء) (دهار).پاک از عیب . (غیاث اللغات ) : فیها ثلثمائةدینار امامیة صحاح . (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ٢ ص ٥٦). ◄ طریق صحاح ؛ راه سخت . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) صَحاح الاَدیم ؛ پوست نابریده . (منتهی الارب ). فلان صحیح الادیم ؛ ای غیر مقطوع علیه . (قطر المحیط).
صحاح . [ ص ِ ] (ع ص، اِ) ج ِ صحیح . (اقرب الموارد) : همه خواندند بر تو چیز نماند یاد ناکرده از صحاح و کسور. ناصرخسرو. ◄ ج ِ صَحاح . (منتهی الارب ).
صحاح . [ ص ِ ](اِخ ) صحاح اللغة. نام کتاب لغتی است تألیف اسماعیل بن حماد جوهری . رجوع به اسماعیل ... شود : در دارالکتب چو بازکند نسختی از صحاح بفرستد. خاقانی .