صخد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صخد. [ ص َ ] (اِخ ) عمرانی گوید: بلده ای است . (معجم البلدان ).
صخد. [ ص َ ] (ع مص ) سوختن چیزی را آفتاب . (منتهی الارب ). گرمای آفتاب در کسی اثر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بانگ کردن گنجشک . ◄ بانگ کردن کلاکموش . (منتهی الارب ).
صخد. [ ص َ خ َ ] (ع مص ) نیک گرم شدن روز و غیر آن . (منتهی الارب ).