صد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ دّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) برگردانیدن.<BR>۲- (مص ل.) اعراض کردن، دوری کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ په. ] (اِ.) ۱- ده برابر ده (۱۰۰). ۲- خیلی زیاد. ؛ ~ تا یه غاز بی ارزش، مبتذل. ؛ ~پاره چاک چاک، پاره پاره. ؛ ~ البته به طور حتم، مسلماً، قطعاً.
(صَ دّ) [ ع. ] ۱- (مص م.) برگردانیدن. ۲- (مص ل.) اعراض کردن، دوری کردن.
در صد (صَ. دَ. صَ)( ق مر.) قطعاً، بی - شک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صد. [ ص َ ] (عدد، اِ) عدد معروف لفظ فارسی است، در اصل به سین مهمله بوده است، قدما بجهت رفع اشتباه بکلمه ٔ دیگر که سد باشد بمعنی حائل و مانع، اسم عدد را به صاد نوشتند. (غیاث اللغات ). نماینده ٔ آن در ارقام هندی ١٠٠ و در حساب جمل ق باشد و به عربی مائة. (منتهی الارب ). عدد پس از نود و نه و پیش از صد و یک .تذریف ؛ فزون آمدن بر صد. (منتهی الارب ) : ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم صد و بر هر مژه ای ژی . رودکی . ز بالا فزون است ریشش رشی تنیده در او خانه صد دیوپای . معروفی . از صد هزار دوست یکی دوست دوست نی وز صد هزار مرد یکی مرد مرد نی . شاکربخاری . نشسته به صد خشم در کازه ای گرفته بچنگ اندرون بازه ای . خجسته . به صد کاروان اشتر سرخ موی همه هیزم آورد پرخاشجوی . فردوسی . از دل و پشت منار ری برآید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ . عسجدی . چو آمد بر میهن و مان خویش ببردش به صد لابه مهمان خویش . اسدی . ما را چه از این گر همه کس بد بیند هر عیب که در ما بود او صد بیند. عمادی شهریاری . ◄ و این عدد افاده ٔ تکثیر کند: صدبار، صدپاره، صدپر، صدپایه، صدتو، صدچراغ، صدچشمه، صددله، صدرو. ♦ امثال : صد رحمت به کفن دزد اولی ؛ یعنی اولی انصافش بیشتر بود. دوصد من استخوان خواهد که صد من باربردارد . نظیر: کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر میخواهد و مرد کهن . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. چونکه صد آمد نود هم پیش ماست عالی واجد مرتبه ٔ سافل است با زیاده : نام احمد نام جمله انبیاست چونکه صد آمد نود هم پیش ماست . مولوی . یکی بر صد آید نه صد بر یکی . (مجموعه ٔ امثال هند). یعنی جزء تابع کل است نه برعکس .
صد. [ ص َدد ] (ع مص ) برگردانیدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (دهار). بگردانیدن . بگشتن . (تاج المصادر بیهقی ).بگردیدن و بگردانیدن . (مصادر زوزنی ). اعراض کردن . (منتهی الارب ). بازداشتن . منع. صرف . بَثر : خورشید چون نبرده حبیبی که با حبیب گاهیش وصل و صلح و گهی جنگ و صدبود. منوچهری .
صد. [ ص ُدد ] (ع اِ) کوه . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ◄ ناحیه ٔ وادی و جانب آن . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
سد