صداع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صداع . [ ص ُ ] (ع اِ) دردسر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (دهار). وآن مأخوذ از صدع است که شکافتن باشد. (غیاث اللغات ). الم فی اعضاء الرأس . (بحر الجواهر) : چو گل بیش ندهم سران را صداعی کنم بلبلان طرف را وداعی . خاقانی . باول نشاط شراب آن نیرزد که آخر خمارم رساند صداعی . خاقانی . بجان شاه که درمگذرانی از امروز که نگذرم ز سر این صداع و ناچار است . خاقانی . کار جز باده و شکارت نیست با صداع زمانه کارت نیست . نظامی . پس آنگه از پی دفع صداع وی روزی فراکنند یکی را که کار او بگذار. کمال اسماعیل . از صداع و ماشرا و از خناق وز زکام و از جذام و از فواق . (مثنوی ). گفت خاموش از این سخن زنهار بیش از این زحمت و صداع مدار. سعدی .