صدرالدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدرالدین . [ ص َرُ د د ] (اِخ ) (امیر...) یونس الحسینی . ولد امیر رضی الدین عبدالاول بن امیر معین الدین مرتضی بن امیر صدرالدین یونس . وی با وجود شرف نسب بوفور فضل و کمال متصف بود و سالها در مدارس سبزبرامان و بدیعیه و غیاثیه تدریس می کرد و هنگام استیلاء محمد شیبانی بر خراسان منصب احتساب یافت و دو سال با نهایت امانت بدان کار پرداخت . سپس باستدعاء قنبر میرزا حاکم بلخ بدان صوب شد و منصب شیخ الاسلامی بدو ارجاع گردید. و چون دیو سلطان به حکومت بلخ رسید بعض اهل شرارت از وی نزد حاکم بدگوئی کردند و حاکم بلخ وی را با پسر او موسوم به سیدابوالوفا بکشت . (از حبیب السیر ج ٤ چ خیام ص ٣٥٢).
صدرالدین . [ ص َ رُدْ دی ] (اِخ ) (میر...) مجذوب . در مزار میرفخر منزل داشت و در اوایل حال بکسب کمال مشغول بود و به آن مشعوف . چون تحصیل کمال نمود جذبه ای از عالم غیب باو رسید و او را از خودی خود برهانید. و از غم و الم خودی خلاص گردانید و چون جذبه بر او غلبه می کرد عقل او مغلوب می گشت ولیکن در این حال سخنان خوب می گفت و شعرهای پخته نیز از او ناشی می گشت و این بیت او راست : لب و دندان آن مه با چه ماند چو قندی بر برنج دانه دانه . (مجالس النفائس ص ٢٠٢ و ٢٠٣).
صدرالدین . [ ص َ رُدْ دی ] (اِخ ) رواسی . از خلفای شیخ زین الدین خافی و حاوی علوم ظاهری و باطنی بود. در اوائل حال چندین سال در مدینه اقامت جست و در مصر و شام اربعینات بسر آورد و چون از عربستان مراجعت کرد در ولایت اسفراین که منشاء و مولد او بود ساکن گشت و بارشاد پرداخت و در زمان سلطان سعید (ابوسعید فرزند میرزا سلطان محمد) از اسفراین بهرات شد و او درباره ٔ وی عنایت و احسان کرد. صدرالدین دهم ماه رمضان سال ٨٧١ هَ . ق . درگذشت و سلطان جنازه ٔ او مشایعت کرد و بروی نماز خواند. (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ١٠٣). در مجالس النفائس آمده : وی بسیار زیباجمال و ارجمند و در ادای معارف و حقایق دل پسند بود و فقیر به مجلس شریف او رسیدم گاهی به نظم نیز اشتغال داشت . این مطلع از اوست : زهی از عارضت چشم مرا نور همیشه از جمالت چشم بد دور. در شهر هرات درگذشت و نعش او را بولایت شغان بردند و بدانجا مدفون است . (مجالس النفائس ص ٢٨ و ٢٠٢).