صدرنشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدرنشین . [ ص َ ن ِ ] (نف مرکب ) بالانشیننده . مقدم نشیننده . آنکه رتبت او در جلوس بالا دست همه است . آنکه بالا دست همه می نشیند : ای صدرنشین هر دو عالم محراب زمین و آسمان هم . نظامی . در نفس آباد دم نیم سوز صدرنشین گشته شه نیمروز. نظامی . بود که صدرنشینان بارگاه قبول نظر کنند به بیچارگان صف نعال . سعدی . در آن حرم که نهندش چهار بالش عزت جز آستان نرسد خواجگان صدرنشین را. سعدی . گر بدیوان غزل صدرنشینم چه عجب سالها بندگی صاحب دیوان کردم . حافظ. رجوع به صدر شود. ◄ وزیر. حاکم : تو آن یگانه ٔ دهری که بر وساده ٔ حکم به از تو تکیه نکرده است هیچ صدرنشین . سعدی . رجوع به صدر شود. ◄ مقدم . برتر. بالاتر : صدرنشین تر ز سخن نیست کس دولت این ملک سخن راست بس . نظامی . اوست که در مجلس روحانیان گفته ٔ او صدرنشین است و بس . ابن یمین . رجوع به صدر شود.