صدف وار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدف وار. [ ص َ دَ ] (ص مرکب، ق مرکب ) بکردار صدف . بمانند صدف : شود پلنگ کشف وار در میان حجر رود نهنگ صدف وار در نشیب میاه . عبدالواسع جبلی . او در آورده در شکنج کلاه من صدف وار مانده در بن چاه . نظامی . زمین در مشک پیمودن بخروار هوا در غالیه سودن صدف وار. نظامی . سعدی دل روشنت صدف وار هر قطره که خورد گوهر آورد. سعدی . صدف وار باید زبان درکشیدن که وقتی که حاجت بود درچکانی . سعدی . صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز. (بوستان ). رجوع به صدف سان و صدف گون و صدف وش شود.