صدیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدیق . [ ص ِدْ دی ] (ع ص ) مرد بسیارصدق . دائم الصدق . آنکه قول خود را بفعل خود راست گرداند. (منتهی الارب ). سخت راستگو. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مهذب الاسماء). بسیار راستگو. (غیاث اللغات ) : توفیق رفیق اهل تصدیق شود زندیق در این طریق صدیق شود. خاقانی . اندر این هفته هشت نه صدیق مصطفی را بخواب دیده ستند. خاقانی . ◄ کسی را گویند که در تصدیق آنچه بر رسول خدا صلی اﷲ علیه و سلم آمده است کامل بود بعلم قول و فعل بصفاء باطن و قربی که او راست بباطن پیغمبر و بدین جهت است که در کتاب خدا مرتبه ای بین نبی و صدیق فاصله نشده است که فرماید: فاولئک مع الذین انعم اﷲ علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین . (قرآن ٦٩/٤) (کذا فی اصطلاحات الصوفیة از کشاف اصطلاحات الفنون ).
صدیق . [ ص ِدْ دی ] (اِخ ) در بعضی مآخذ محرف زندیق (مانوی ) آمده است . رجوع به مانی و مانویان شود.
صدیق . [ ص ُ دَ ](ع اِ مصغر) تصغیر صدق (ضد کذب ). (معجم البلدان ).