صرف شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- به کار رفتن، مصرف شدن.<BR>۲- طی شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) ۱- به کار رفتن، مصرف شدن. ۲- طی شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صرف شدن . [ ص َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بکار رفتن . هزینه شدن . خرج شدن : صرف شد آن بدره هوا در هوا مفلس و بدره ز کجا تا کجا. نظامی . سعدی اگر خون و مال صرف شود در وصال آنت مقامی بزرگ وینت بهایی حقیر. سعدی . کنون که رغبت خیر است زورطاعت نیست دریغ نقد جوانی که صرف شد بمحال . سعدی . دست رنج تو همان به که شود صرف بکام دانی آخر که بناکام چه خواهد بودن . حافظ. ◄ طی شدن . سپری شدن . گذشتن : عمر گرانمایه در این صرف شد تاچه خورم صیف و چه پوشم شتا. سعدی . حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو با همه سعی اگر بخود ره ندهد چه حاصلم . سعدی . بگو تا به از زندگانی بدستت چه افتاد تا صرف شد زندگانی . سعدی . بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از عمرآنچه صرف خور و خواب میشود. صائب .