صرف کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)<BR>۱- به کار بردن.<BR>۲- خرج کردن.<BR>۳- سود داشتن، سود کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) ۱- به کار بردن. ۲- خرج کردن. ۳- سود داشتن، سود کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صرف کردن . [ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بکار بردن . هزینه کردن . خرج کردن . مصرف کردن . نفقه کردن : و یک دینار از آن اثارات بخزانه ٔ خویش نگذاشت و بهیچ سپاهی نداد الا که همه در خیرات صرف کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩١). نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد. سعدی . به اعتماد بقا نقد عمر صرف مکن که عن قریب تو بی زر شوی و او بی زار. سعدی . عنان بدست فرومایگان مده زنهار که در مصالح خود صرف می کنند ترا. صائب . ◄ طی کردن . سپری کردن . گذراندن : در این کردند ماهی عمر خود صرف وزین حرفت نیفکندند یک حرف . نظامی . شب سه ساعت به امر حق کن صرف سه حساب و کتاب و دفتر و حرف . اوحدی . شب و روز خاقان در آن کرد صرف که شه را دهدپایمردی شگرف . نظامی . خری را ابلهی تعلیم می داد بر او بر صرف کرده عمر دائم . سعدی . عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری . سعدی . زندگانی صرف کردن در طلب حیفی نباشد گر دری خواهی گشودن سهل باشد انتظاری . سعدی . تا بدین ساعت که رفت از من نیامد هیچ کار راستی خواهی ببازی صرف کردم روزگار. سعدی . ◄ عزل کردن . از کار بر کنار کردن : اندر خواستند تا حفص بن عمر را صرف کرد که او عاجز بود. (تاریخ سیستان چ بهار ص ١٥٨). بسیستان آمد و دیرگاه نبود که فضل او را صرف کرد. (تاریخ سیستان ص ١٥٤). ◄ فعلی یا اسمی رابصیغه های مختلف درآوردن تا از آن معانی متفاوت بدست آید. رجوع به صرف و تصریف شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
هزینه کردن، ناب، ساده، به کارگیری، بکاربردن