صفیر زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفیر زدن . [ ص َ زَ دَ ] (مص مرکب ) شخولیدن . سوت زدن . سوت کشیدن . مکاء : چون صفیری بزند کبک دری در هزمان بزند لقلق بر کنگره بر ناقوسی . منوچهری . اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آب نه مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست . منوچهری . گر شیرخواره لاله ٔ سرخست پس چرا چون شیرخواره بلبل کوهی زند صفیر. منوچهری . چون صفیرش زنی کژت نگرد اسب کو را نظر بر آبخوریست . خاقانی . بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی . حافظ. ترا ز کنگره ٔ عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست . حافظ. رجوع به صفیر شود.