صقع
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(صُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کرانه. ۲- گوشه زمین، ناحیه. ج. اصقاع.
(صَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- زدن کسی را، پا بر کسی زدن. ۲- بر خاک انداختن کسی را. ۳- رسیدن آتش آسمانی به کسی، بیهوش کردن صاعقه کسی را.
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(صُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- کرانه. ۲- گوشه زمین، ناحیه. ج. اصقاع.
(صَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- زدن کسی را، پا بر کسی زدن. ۲- بر خاک انداختن کسی را. ۳- رسیدن آتش آسمانی به کسی، بیهوش کردن صاعقه کسی را.