صمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صمد. [ ص َ م َ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن قاسم عتقی مصری، مکنی به ابی الازهر. وی مانند پدر خویش یکی از ائمه ٔ اعلام است . از پدر خود و ابن عیینه و ابن وهب حدیث کند و قرآن را بر ورش خواند و بسبب مکانتی که او راست، اندلسیان بر قرائت ورش اعتماد کردند و او برادر فقیه موسی بن عبدالرحمان است . وی بسال ٢٣١ هَ . ق . درگذشت . (حسن المحاضره ص ٢٢٤ ج ١).
صمد. [ ص َ ] (ع اِ) جای بلند درشت . (منتهی الارب ). زمین بلند درشت . (مهذب الاسماء). المکان المرتفع الغلیظ. ج، اَصماد، صِماد. (اقرب الموارد). در معجم البلدان آرد که بهر سه حرکت (ص ) بدین معنی آمده است . ◄ (مص ) آهنگ کردن . (منتهی الارب ). قصد کردن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). ◄ سربند بستن شیشه را. ◄ زدن . برپای کردن . ◄ انتظار فرصت نمودن . ◄ اثر نمودن سوختگی آفتاب در روی . (منتهی الارب ).
صمد. [ ص َ ] (اِخ ) آبی است ضباب را. (معجم البلدان ). در اقرب الموارد آرد: آبی است رباب را.