صمم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صمم . [ ص ِ م َ ] (ع ص، اِ) ج ِ صمة. (منتهی الارب ).
صمم . [ ص َ م َ ] (ع مص ) کر شدن ونشنیدن . (منتهی الارب ) (دهار) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ (اِمص ) کری و گرانی گوش . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) : ز دانش مرا گوش دل بود کر ز گوشم به علمش برون شد صمم . ناصرخسرو. ◄ (ص ) رجل صمم ؛ مرد گذرنده در عزیمت . ◄ مرد رسا در امور. ◄ قوی . استوار. ◄ (اِمص ) از عیوب خلقی است در اسب و صمم آن است که اسب نشنود و علامت آن چنان است که پیوسته گوش خود را بطرف پشت سر نگاه دارد و اگر چوبی یا چیزی دیگری پشت سر وی به حرکت درآورند نشنود. (صبح اعشی ج ٢ ص ٢٤).